تبليغاتX
موفقیت

موفقیت

موفقیت 5 قسم دارد : اول: توکل. دوم: پرسش. سوم: شنود. چهارم: عمل. پنچم: سپاس .

چه بگویم که مرا همه چی هست و هیچ نیست !

سلام به دوستای عزیز و گلم یه بار اومدم برگردم نشد ! روم نشد که بگم دوباره نمی تونم بیام !

اما وقتی نظرات رو دیدم شرمسار شدم که چرا نگفتم که نمی تونم باشم.

دوستان من تو سن بلوغ اجتماعیم و ذهنم بسیار در گیره . در  کتاب کنجینه فنون کشتی آزاد و فرنگی زیر هر صفحه یک سخن طلایی نوشته بود یادمه یکی از جمله هاش این بود :

ادمایی که هیچ وقت وقت ندارند بیکار ترین آدمان !

من هم از رو بیکاری وقت ندارم البته برنامه زیاد دارم اما برای اجراشون مشکل بزرگ ایرانی ها مشکل گشادیم رو دارم . دارم سعی می کنم اوکی شم هر وقت تنظیم شدم حتما در خدمتتونم . اما فعلا هیچی در بساط ندارم خودم درست نیستم بیام به دیگران بگم چه کنید ؟

خودم رو می سازم بعد میام با هم بقیه مسیر رو برم .

در مورد عکس ها هم باید بگم فعلا در دست رس نیستند وقتی برگشتند با کیفیت بهتر اسکن می کنم قرار می دمشون . شرمنده ام !

دوستان خیلی گله دارم از خودمون وقتی که شنیدم اجدادمون ۵ هزار سال ژیش در سیستان و بلوچستان جراهی مغز انجام می دادند در حالی که دانشجوهای ما خودتون می دونید چه حالی دارند !

دوستان کاری ندارم ایران چی بود چی شد ! ما انسانیم می تونیم بیاید بشریت رو به عرش برسونیم اگر تک تک ما پیشرفت کنیم انگار جامعه پیشرفت کرده .

من میرم پیشرفت کنم شما هم پیشرفت کنید روزی همینجا هم رو می بینیم .

 بیاید یک دعا کنیم

 خدایا کمک کن همه بدانند و دانسته هایشان را عملی سازند .

 موفق هستید موفق تر باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/04ساعت 21:39  توسط علی  | 

حکایت مشکلات و اسکناس

یک سخنران در مجلسی که تعداد کثیری حضور داشتند یک اسکناس100دلاری از جیب بیرون آورد و پرسید:چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حضار بالا رفت. سخنران گفت:بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شماخواهم داد ولی قبل ازآن می خواهم کاری کنم سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید:چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ باز هم دست همه حضار بالا رفت. این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد سپس اسکناس را برداشت و پرسید:خوب،حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ باز همدست حضار بالا رفت. سخنران گفت:دوستان می بینید!با این بلا هایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید،و ادامه داد عزیزانم!در زندگی واقعی هم همین طور است،ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگریم یا با مشکلاتی که مواجه می شویم،خم می شویم،مچاله می شویم،خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر هیچ ارزشی نداریم ولی هرگز این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده،هرگز ارزش خود را ازدست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند،آدم پر ارزشی هستیم!و از همه مهمتر برای خودمان هدفمند هستیم و آگاه! و از یاد نبریم که رنج ها نیزپیوسته گذران هستند و این نیز بگذرد.

 موفق هستید موفق تر باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 18:15  توسط غزل  | 

افسانه خارپشتها

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند
و بدین ترتیب همدیگر  را حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند.یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین  بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 11:0  توسط علی  | 

بزرگ ترین افتخار

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/03/28ساعت 23:25  توسط علی  | 

10 نکته برای تو

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...


2 - هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند...

3- وقتی در زندگی به یک در بسته رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند...

4- آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..

5- شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...

6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید...

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..

8- هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..

10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/18ساعت 21:33  توسط علی  | 

من شگفت زده هستم

موسسه علوم بهداشت، 819 N. L.L.C. چارلز بالتیمور خیابان، دکتر 1201.

این آخرین دست آورد در طب موثر برای سرطان است!

 

با دقت بخوانید و خودتان قضاوت کنید.

 

لیمو (مرکبات) محصولی معجزه آسا برای کشتن سلول های سرطان است؛ که 10000 بار قوی تر از شیمی درمانی است.

 

چرا ما در مورد آن نمی دانیم؟ چون آزمایشگاه ها(شرکت های دارو سازی)  با ساخت مشابه مصنوعی آن سود زیادی میبرند. شما هم اکنون می توانید به یک دوست کمک کنید تا از آنها بی نیاز شود / بداند که آب لیمو در پیشگیری از بیماری مفید است.

 

طعم آن شیرین و لذت بخش است و فاقد اثرات وحشتناک شیمی درمانی است.

چگونه است که بسیاری از مردم باید بمیرند، در حالی که این خواص محرمانه و محفوظ  نگه داشته شده است، تا مبادا منافع شرکت های بزرگ مولتی ملیونر را به خطر بیفتاد؟

همانطور که می دانید، درخت لیمو در دو نوع لیمو شیرین و لیموترش شناخته شده است. شما می توانید از این میوه به روش های مختلف مصرف کنید :

شما می توانیدآنرا به صورت استفاده از گوشت ، افشره، نوشابه های آماده، شربت، شیرینی، غذا و غیره، مصرف کنید.

لیمو بسیاری از خواص را داراست، اما جالب ترین اثر آن در کیست و تومورهاست .

خاصیت این گیاه در بهبود  سرطان از همه نوع ثابت شده  است. برخی می گویند که در تمامی انواع سرطان بسیار مفید  است.

همچنین به عنوان یک داروی ضد میکروبی در برابر عفونت های باکتریایی و قارچ، و مقابل انگلهای داخلی و کرم ها موثر است. و همچنین تنظیم کننده فشار خون  بیش از حد بالا و ضد افسردگی، استرس و اختلالات عصبی است.

منبع این اطلاعات جالب است : این اطلاعات از یکی از بزرگترین تولید کنندگان دارو در جهان می آید، که می گوید تست های آزمایشگاهی بیش از 20 سال از سال 1970، نشان داد که عصاره لیمو در

تخریب سلول های بدخیم در 12 سرطان، از جمله روده بزرگ ، پستان، پروستات، ریه و لوزالمعده... تاثیر دارد.

ترکیبات این میوه 10،000 بار بهتر از محصول Adriamycin، و مواد دارویی که به طور معمول در شیمی درمانی در جهان استفاده می شود، کاهش رشد سلولهای سرطانی را نشان داد. و چه شگفت آور است، و شگفت آور تر اینکه؛ این نوع از درمان با عصاره لیمو تنها سلول های سرطانی بدخیم را از بین میبرد و بر روی سلول های سالم تاثیر نمی گذارد.

 

منبع: موسسه علوم بهداشت،   819 N. L.L.C.   خیابان کیوز بالتیمور ، MD1201

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/18ساعت 21:25  توسط علی  | 

گریه کن گریه قشنگه !

اي داد ..........


معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و

 با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من

دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 21:11  توسط علی  | 

دانا توانست چون می داند که می تواند

هــمه در خــیال خــود نــــتوان کــار تـوانند      نــتوان تـــوان خود را به نگفتنی توانند

تـــو اگر توان گری را به توان خود نـبینی      نــتوان در درونــت به دریــغ مـفت بـینی

بـه مــجاز ناتوانی به خـودت عجز رسانی      جـز از عجز توانی چه خودت جزا رسانی

به سزای ملک شاهی خود اگر شاه شناسی      به شهی پوچ نباشی تو اگر خود نشناسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 20:5  توسط علی  | 

آشنایی با حافظه و راه های تقویت آن

تعاریفی که برای حافظه ارائه شده است عبارتند از :

الف ) حافظه ایجاد اثر بوسیله یک تجربه است و نگهداری آنچه که در این اثر ضبط شده و دخول مجدد آن به هشیاری .
ب) حافظه یعنی حفظ آنچه در گذشته آموخته شده است به صورت نگهداری , یادآوری و تشخیص.

انواع حافظه :
حافظه یا کلامی است یا حرکتی.
امر کلامی را به حافظه نسبت می دهند ولی امور عملی را اصطلاحا عادت می گویند.

مراحل حافظه:
برای حافظه مراحل مختلفی را متذکر شده اند که عبارتند از :
۱ -توجه برای یادگیری یک امر و نهایتا به حافظه سپردن آن اول باید به آن توجه کرد . افرادی که دقت کمی دارند نمی توانند امری را یاد بگیرند و تمایلات اشخاص و اشتغالات ذهنی آنها در این امر موثر است.
۲- حفظ : اساس حافظه حفظ است یعنی ضبط مطالب یادگیری شده در ذهن.
۳- یادآوری : جریانی که فرد می خواهد آنچه را قبلا درک کرده است و در مغز و حواسش نیست به خاطر آورد.
۴ -تشخیص: شناسایی مورد آشنا از نا آشنا ,تشخیص ازیادآوری اسانتر است.

عوامل موثر بر حافظه :
۱- انگیزه : وجود انگیزه عاملی برای به خاطر سپردن مطلب است.
۲ -با معنی بودن : مطالبی که فهمیده و استنباط می شوند بهتر یادگیری شده و بیشتر در حافظه باقی می ماند.
۳- کل و جز» : با درک کلیات و بررسی اجزا» و اتصال آنها به کلیت می توانیم مطلب را معنی دار ساخته و حفظ  آن را آسان تر سازیم.
۴ -نقل کردن: بیان آنچه را که فرد می آموزد در جریان حفظ تاثیر دارد.
۵- اجرا و تمرین در اوقات پراکنده : تمرین و تکرار مطالبی که حفظ شده موجب تثبیت در حافظه می شود.
۶- سرعت یادگیری : افرادی که زود یادمی گیرند مطالب بیشتری می آموزندوبهتر مطالب را به خاطر می آورند.
۷- زمینه عاطفی مطلوب: وجود آرامش روحی عاملی است که به حافظه کمک می کند , درحالی که وجود اضطراب موجب فراموشی می شود.

راه های پرورش حافظه :
۱- ساختن تصویر ذهنی :از هر مطلب تصویری در مغز تشکیل دهیم .
۲- مرتبط کردن آموخته ها به آموخته های قبلی: ایجاد تداعی بین مطالب جدید و مطالب قدیمی موجب پرورش حافظه و تثبیت موضوع درحافظه می شود.
۳- وجود آهنگ و ریتم: یعنی این که مطالب اگر در قالب کلام موزون ( شعر گونه ) باشند, بهتر در حافظه می مانند.
۴- انباشته ساختن مطالب: لازم است که مطالب را تدریجا به حافظه سپرد و انباشته کردن مطالب در ذهن باعث فراموشی می شود. مثلا یک دانش آموز باید به تدریج خود را برای امتحان آماده نماید و هرکز در شب امتحان تمامی کتاب را نخواند.
۵ -خواندن مطالب از حفظ: پس از یادگیری لازم است که مطلب به صورت حفظ شده چندین بار تکرار شود.
۶- استراحت بعد از یادگیری : لازم است که فرد پس از یادگیری یک مطلب به استراحت بپردازد و از پرداختن بلافاصله به مطلبی دیگر خود داری کند.
۷- یادگیری کلیت ها: مطالب را به صورت کلی یاد بگیرید و سپس اجزا» را به کلیت مرتبط کنید

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/13ساعت 16:25  توسط غزل  | 

بدون شرح!!!!!

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارق از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن،من که مجنونم ،تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم،این تو و لیلای تو...من نیستم!

گفت ای دیوانه لیلایت منم،در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی،من کنارت بودم و نشناختی.......

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/28ساعت 18:28  توسط غزل  |